فرديت انبوه

خرید بک لینک

در كافه نسشته بودم منتظر. نيم ساعتي دير كرده بود. كافه اش دكوري جان دار و دنج داشت و طراح اش انگار، جان بخشي به اشياء را خوب مي دانست. به كاتولوگ هاي رو ميز چيده شده كه تبليغات تئاتر و رمان هاي جديد و يا موسيقي هاي از آب گذشته را مي كرد، نگاهي انداختم. در ميان آنها صفحه اي ديدم كه تابلويي نقاشي شده بود وجلوي نام هنرمندش، خط تيره گذاشته شده بود. تصوير يك پشت بامي بود كه با شيرواني قهوه اي رنگ و آسماني آبي رنگ، تمامِ بوم را پوشانده بود. پشت بام طوري نرده كشي شده بود كه فكر مي كردي وارد كارگاه فني شده و خرده فرمايشات كارفرماها آزارت مي داد.

به ساعتم نگاه كردم و با بي حوصلگي در حال بستن كاتولوگ بودم نگاهم به نام اثر افتاد: فرديت انبوه- فرمي از كثرت .

نگاهم را چرخاندم و مجدد به نقاشي نگاهي كردم انگار هيچ وجه مشترك ميان اين نقاشي و نامي كه به اثر داده شده بود وجود نداشت. با خود گفتم هنرمند و خلق اين نرده هاي به ظاهر كسل آور آيا انقدر باهوش ويا متبحر بوده است كه بداند چه خلق كرده و چه نامي بر آن گذاشته؟ آيا مي دانست اين نام در فلسفه چه جايگاهي را در ترسم چهره ي هستي ايفا مي كند؟ آيا مي دانسته كه وجودي هست كه كُنيه اش فرديت انبوه است كه فرمي از تكثر را با خود دارد؟

به تعبير ديگر هر چه شدت وحدت بيشتر شود و فرد به فرديتش نزديك گردد، در همان سان فرمي از كثرت را در مي نوردد. فرديت با كثرت معيت دارد آن هم معيت وجودي! فرديت وقتي در هم تنيده مي گردد و اشد وجودات مي گردد همچون بيشه اي انبوه رخ مي نمايد كه از سبزي زياداش به سياهي مي زند وجمعيتي را يك جا نمودار مي كند و نمودار شدن جمعيت، فرم و شكلي از كثرت را دارد. از همين رو است كه " بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بشيء منها" مي باشد.

اين قاعده يعني شخص "بسيط الحقيقه"، دو قسم دارد :

قسم اول؛ " كل الاشياء": است كه اكثر مفسرين و مدرسين مي گويند اين قسم وحدت را بيان مي كند ولي از نگاه دهر آشوب، كل الاشياءشدن معنا ندارد مگر با جمعيت و كثرت!. بيانديش.

قسم دوم؛ "ليس بشيء منها" است كه بيان مي دارد كه هيچ شيء با او نيست. نبودن هيچ چيزي با كسي به معناي فرد بودن آن هم، فردِ محض و انبوه بودن است.

تلفيق اين دو يعني باسط و جامع يا بهتر است به جاي جامع بگويم، قابض بودن، وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت را حاصل مي گردد كه نامِ بزرگ وجود جمعي است.

روحم تازه شد با اين نام : فرديت انبوه فرمي از كثرت. زماني كه وجود تو و فرديت تو انبوه شود فرمي از كثرات را خواهي داشت. هرچند كه انگار خود هنرمندش در ناخودآگاهي اين نام را بر اثرش نهاده بود.

از كافه چي يك قلم و كاغذ خواستم. مشغول نوشتن بودم صدايي شنيدم كه گفت: ببخش دير شد. من آمدم.

گفتم: هواگرم است؟ چقدر عرق كرده اي!

دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 8:25

صفحه بندی