باكي كار داشتي؟
جناب سرهنگ سليماني.
طبقه ي اول، دست راست.
صداي سر و صدا، اتاق را نشانت مي دهد.درب چوبي قهوه اي پوسيده باز مي شود.
با كي كار داري؟
سرهنگ سليماني.
گوشه اتاق دست راست. درب نيمه اي كه تو را ياده فيلم هاي وسترن كه پنج شنبه ها با دايي كوچكت مي نشستيد و مي ديد مي اندازد.
باز مي كني . ميروي داخل.
پشت ميز نشسته و يك خانم شصت ساله كنارش دارد فرم پر مي كند، همان سليماني است.
معرفي مي كنم: بنده دختر اقاي
حرفم رو قطع مي كنه.
خوبيد شما؟
ممنون.
بفرماييد بنشينيد خدمت مي رسم.
چهارشانه و نسبتا بلند. چهره اش به كرد ها مي خورد. بيني درشت و كشيده اما معلوم است هنوز در اين بازار، پدر سوخته نشده. يعني چهره اش اينطور مي گويد.
روبرو ام يك پسر بچه ي هفت هشت ساله است. شبيه پدر اش هست. سفيد پوست و پر مو و اندكي تپل طور و لب هايش همچون هلو ور آمده بود. من را ياده غلمان هاي بهشتي مي انداخت كه پا برهنه و قدح به دست به دنبالت مي آيند.
بلند شد و رفت و يك ليوان آب خنك آورد و داد به پدرش و او سر كشيد و به دنبال او به راه افتاد. مادر بزرگش كنار من داشت فرم پر مي كرد.نگاهي به من كرد و گفت: كليه هايش نياز به آب دارند. بايد آب مصرف كند.
بله. همين طوره.
قران را در كيسه شيشه اي كرده و به خانمي كه داشت گريه مي كرد كه : داشتند همسرم را خفه مي كردند. چطور همسايه اند دخترم در منزل حس امنيت ندارد ديگر، داشت نصيحت مي كرد براي مصالحه.
سروان اكبري وارد شد و گفت : ريس پيرزنه داره گربه مي كنه كه پسر پانزده ساله اش منزل نمي آيد چند شبي است و معتاد شده و ميره پارك فجر. ميگه بريم بياريمش. افغاني هم هست و كارت ملي نداره.
ما چكار مي تونيم كنيم. بگو بره كانس نظامي پارك زنگ مي زنم پيگيري كنند.
با قرآن اين طرف و آن طرف مي رود كه: شما از حسين شاكي هستيد، بد كرده ولي الان پشمانه.ماه مبارك رمضان هست. گذشت كنيد.با اشك هايش همسرش را هم متاثر مي كند كه نه اينها داشتند همسرم رو مي كشتند سر يك متر پاركينگ.
حسين وارد شد. سلام.
كسي از شاكيان پاسخ نداد.
قرآن به دست گفت: بابا سلام كردند. جوابش كه واجبه.
سلامي از كنار لب شاكيان زمزمه شد.
همشيره من از شما عذر مي خوام.
باشه ما مي بخشيم ولي بايد شما و همه پسر ها تعهد بديد و ديه اي رو هم كه پزشكي قانون تعيين كرده، بپردازيد.
سروان: اگر مصالحه كنيد و ما مكتوب كنيم، بخشش بايد بي قيد شرط باشه.
همسر شاكي با همان حال اشك: نه اين حق ماست.
سروان: خب پس گويا راه حق گرفتن رو ياد گرفتيد!
با خودم گفتم: كدام احمقي تو رو راه داده اينجا خدمت كني كه نمي داني حق چيه و چه جايگاهي داره.
شاكي: جناب سروان اين چه تيكه اي شما انداختي به ما؟
نزديك بوده اين آقا خفه ام كنه.حق اينجور مي گه.
سرهنگ: بله آقا حق شماست. نيم درصد ديه تعيين شده كه بايد متشاكي به شما بپردازه.
ديه انسان كامل چنده؟
با خودم گفتم: انسان كامل فلسفه يا انسان كامل حقوق؟
سرهنگ سليماني: ييخشيد خانم شما هم معطل شديد.
بهتم زده. ميگم:خواهش مي كنم.
سروان: صد و چهل ميليون.
يك ميليدن و چهارصد ميشه سهم شما...
صداي غلمان بلند شد: نه تو روخدا. بابا. من نمي رم.
بابا: افرين پسرم نرو. بشين كنار خودم.
سرباز: رييس، اين پسره از پدرش جدا نمي شه.
رييس: پدرش رو بندازش بازداشت گاه، پسره خودش جدا ميشه.
جان مادرت رييس اين يكي رو از من نخواه. ماه رمضوني دلم كباب شده برا پسره.
صداي غلمان خطاب به مادر پدرش بلند ميشه: تو دروغ مي گي نمياري پيش بابام.
ماموران خدمات اورژانس: جناب سرهنگ اين پسره رو جداش كنيد ما بريم دنبال كارمون.
مي نشينن روصندلي. يكي خانم . يكي آقا
مي پرسم: مشكلشون چيه؟
باباهه معتاده. توهم ميزنه و ساقي ام هست.حالت عادي نداره. بچه ام كنارش امنيت نداره.
مادرش كجاست؟
جداشده. بچه تنهاست.
جناب سرهنگ به پاشد و رفت از دست پدر غلمان گرفت. هدايت اش كرده به سمت درب بازداشتگاه.
غلمان با گريه: عمو تورو خدا نبر.عمو
ماموران اوژانس: ممنون جناب سرهنگ.
سرهنگ نشست پشت ميز نه با حال سابق، دستانش لرزه گرفته بود، نامه ي مربوط به من را آماده كرد.
داد دستم گفت ببر پيش رييس و امضا كن.
وقتي رفتم به سمت اتاق رييس، پدر غلمان پابند به دست و پا پله ها را يكي يكي به پايين طي مي كرد...
با خودم گفتم: و در آنجا دستبند هايي از طلا و مرواريد و لباس هايي از حرير سبز و پسربچه هايي نوباوه قدح به دست، خوش امد گو اند.
كجاست؟
چه سوالي است.بي قيد وشرط بايد باشد.
يحلون فيها من اساور من ذهب و لولوا و لباسهم فيها حرير و هدوا الي الطيب من القول و هدوا الي صراط الحميد...
دهرآشوب...ما را در سایت دهرآشوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 99