حدس

خرید بک لینک

هوا تازه روشنی می زد.

نگاهم را به سقف دوختم.ساعت اتاق مدتها بود که تیک اش از تاک افتاده بود و انگار برای نمایش به تخت دیوار میخ شده بود. همیشه حدس می زدم چه کسی پشت درب است یا چه چیزی در جعبه کادو پیچ است یا رای دادگاه عالی چیست یا او عاشق کیست یا رنگ لباسی که فردا سر کلاس به تن می کند، چه رنگی دارد.

اما مدتها بود که دیگر نمی زدم.

حدس زدم حالا که ساعت نیست، زمان روی چه عددی می گردد؟

باخود گفتم:شش و سی و پنج.

برخاستم و پتو را کنار زدم.چراغ خاموش شده بود.نفت اش تمام بود.

از اتاق بیرون شدم.ساعت پذیرایی، شش و چهل دقیقه بود. چند دقیقه دیر کرده بودم.

هنوز پا به حیاط نگذاشته، بوی نم باران مشامم رامست کرد.چشانم بسته شد و دستانم باز.عادت همیشه ی روزهای بارانی ام شده بود تا بلکه چند قطره از باران به دستم روان شود.

من گدای باران بودم.

نم نم باران چنان نرم میزد که سکوت بود و صدای دلبرانه ی زدن قطره های او.

کویر بود ولی باران اش تداعی دشت سبز می کرد.

چشمانم را گشودم.به اولین چیزی که نگاهم ریخته شد رویش، یک دست پُر پشت پَر سفید. سفید روی شن های حیاط.

اطرفم را دور زدم.چیزی نبود.

پیش رفتم.

چند پَر سرخ فام، آن طرف تر.

بر لب حوضچه نشستم.به این مشت پر یک دست سفید متعجب فکر کردم.

شیر آب را گشودم.

چشمانم به جناق سینه ی خونی با چند پر آویزان که تازه تازه که در گوشه ی حوضچه افتاده بود ، خشک شد.

هرگز این در حدس روز بارانی ام نبود.

کنار حوضچه افتادم.

و من فقط عُق زدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 1:9 توسط راحله ابراهیمی |
دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 16:38

صفحه بندی