باد مي زد و شال اش به سختي روي سرش بند شده بود. خم شد و زيپ چكمه هاي پوستين طور اش را بالاكشيد.به ناخن هاي كشيده و لاك زده اش نگاه كردم. قرمز رنگ بود كه روي دستان سفيدش نما پيدا كرده بود. كتاب جيبي اندازه اي را از جيب سمت راستش در آورد. نوشته شده بود "آيروني".
شروع به تورق كرد. مي دانستم آيروني يعني چه ولي نميدانستم اين كتاب با آن رنگ و شكل را چرا هرگز از نشر نخست كه پاتوق جمعه شب هاي من بود نديده بودم.
نشسته بودم منتظر . كنارم نشست. ديد ساكتم. گفت سكوتت بخاطر من است و يا شمايل من و يا كتابي كه در دستم هست؟
با تعجب نگاهش كردم و گفتم: هيچكدام.
گفت: من را نمي شناسي؟
گفتم: نه. اگر بازيگر يا هنرمندي چيزي هستي بايد بگويم من "اهل جعبه" نيستم.
گفت: جعبه؟
گفتم: بله همين تلوزيون و مزخرفاتش.
خنده كرد و شال اش جلو كشيد.
يك تار مويش به رژ سرخ رنگش بند شده بود و مثل موي رگ هاي چشم عمل مي شد.
از جايش برخواست و چرخي زد. با خودش گفت: چرا نيامد.
من پاسخ دادم: خيلي وقت نيست كه منتظرم. ده دقيقه ي ديگر.
لبخندي زد و گفت: اين را تازه خريده ام. اهل جعبه نيستي، اهل كاغذ پاره كه هستي؟
گفتم منظورت، و اشاره كردم به كتاب.
گفتم: اي اگر بشود گفت كتاب خوان.
كتاب را باز كرد.
اول صفحه نوشته بود: آيروني چيست؟
خود را به تجاهل زدن. اول بار در كتب يونان باستان يعني همان "اول ابله "آمده است.اول ابله، به سبيل هاي او بيشتر مي آيد تا هيكل درشت او. داشتم چه مي گفتم.
كتاب را بست.
دورباره چرخي زد و نگاهي به ساعت اش كرد.
گفتم: نه مثل اينكه قصد دارد از سرما يخمك شويم.لبخند سردي زد. نميدانم چه مرگم شده بود كه اينطور مزه مي ريخت ذهنم.
نگاهي به شلوارم كردم كه تا روي كفش ام نيامده بود.با خودم گفتم چه افتضاحي.ديلاقي اين چيزها را دارد. دراز ديده مي شوي همچون لوبيا سبز. همان قدر بي قوس و انحنا. ديگر چه مي شود كرد.اندام او با من...
اين چه خيالاتي است.دستي به پيچ موهاي صورتم بردم.آرام تر شدم.با خودم گفتم: در اين لحظه، خفه شو كلمه ي مناسبي است براي ذهنم.
صداي خفه ي موزيكي خشن از يك پژوي سرخ رنگ فانتزي به بيرون مي زد.
ايست كرد.
خانم، كيف اش را انداخت يك طرف. كتاب اش را گذاشت در جيب پالتو اش.
آيروني پيدا بود.
سوار شد و دست داد و بوسه.
اتوبوس مرگ ناك از آن سوي خيابان ديده شد.
ما را در سایت دهرآشوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59