رييس موسسه اي كه پشت اش به پدر فلان شده اش كه چندين دوره نماينده ي مجلس مي باشد، گرم است، با پيراهن سرمه اي رنگي كه به تن داشت، از شدت داد و فرياد بر سر اينجانب در آستانه ي انفجار بود كه همكاران به ضرب و زور سعي در آرام نگه داشتن او داشتند. آن طرف تر سرکارخانمی درحال تورق کتاب تالیفی بود.
اين تكه خوابي است كه ديده ام.
امروز عصر طولاني ترين تايم انتظار را براي يك فرد مستهلك داشتم. همين جناب.
بعد از سه ساعت انتظار، دقيقا همين حالت خواب را به خود گرفت با همان پيراهن و فرياد كه به ما گفته اي فلسفه نخوانده ؟!
گفتم: بلي. گفته ام و مي گويم، نخوانده ايد. منم مكانيك نخوانده ام. اگر كسي بيايد و به من بگويد تو مكانيك نخوانده اي، مي گويم: درست است من مكانيك نمي دانم.
چرا گفتن اين حرف انقدر به شما كارگر شده؟
با فريادي شديد تر گفت: همين حالا حرف هايت را از خانم فلاني برو پس بگير.
گفتم: شما كه هيچ، گنده تر از شما نيز نمي تواند كاري كند كه حرف حقم را پس بگيرم.
گفت: بيرون.
گفتم:شما حق سوء استفاده از كتابي كه تاليف كرده ام را نداريد.سرقت كه شاخ ندارد.كباده ي دين و قرآن نكشيد. خيلي راه داريد تا لفظ اين ها چه رسد به كنه اش.
گفت: من مدير نيستم. حالش مرگين بود. فكراش را هم نمي كرد فردي به سن من جسارت اينطور ايستادن در مقابلش و خرد كردنش در مقابل پرسنلش را داشته باشد.
همه در آن جمع از زور فريادي كه مي كشيد و دفاعي كه من داشتم به همان طراز در فرياد، متحير بودند.
سركار خانمي كه از من سن دارتر بود و بامن همراه بود براي حق ستاني، و مدير، قصد مفت خوري از كتاب تاليفي اش را داشت، با اولين فرياد مثلا مدير، پله ها را دوتا يكي كرد و فرار...من تنها ماندم.
شصتم خبردار شد.
كه خوب جايي خيمه زده ايم كه بسياري توان فهم اش را ندارند، ناتوانند .
و باز هم خوبي جايي ايستاده ام.چون آموخته ام در فلسفه كه هيچ مديري و ارباب واقعي نيست مگر او.
و خوب آب ديده شده ام در صلابت.
وقتي آمدم منزل چشانم خونين شده بود از زخم و خستگي.
مادردم را كه نا خوش ديدم، قدرتم بيشتر شد براي ايستادگي.
ما را در سایت دهرآشوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106