اندروني

خرید بک لینک
در اندروني پاگذاشت. با خود گفت چه مي خواستم چرا اينجا آمدم.چيزي از كلام، ياري اش نمي كرد. چشمانش را بهم فشرد. با بغضي گفت كاش...كاش مي دانست. چرا نمي داند؟. لعنتي، چرا نمي داند،" كلام الله".

كُل عالم كلام الله است. هر شيء كه مي بينيم و نمي بينيم، همگي حروف اند كه كلمه اي را مي سازند. حروف؟ اوهوم. حرف اند. اشياء و افكارهمگي حرف اند. هرچه تعداد حروف ات بيشتر شود، كلمه ي تو بزرگتر و وسيع تر و يا به تعبير بسيط تر خواهد بود.

با خودگفت: اينجا، در اندروني چه مي خاستم. الان چه هنگامه اي است براي بيان اين تعابير.آخر نمي داني مگر اين تعابير در دنياي ما در طاقچه ها و يا براي شاعري ها و اندكي سرمستي هاست همچون مردي است كه تنها براي خوابيدن با همسرش و سرمست شدن به سراغ او مي رود. طاقچه خورْ است اين تعابير در دنياي ما. براي تزئين افكار، در گوشه اي نهاده مي شود كه بگويند ما هم، لوكس منش ايم.

خنده اي زد و گفت احمقانه است. احمقانه است كه نمي داند. كاش مي دانست.

چرخي زد. اتاق باريك و در چوبي سبز رنگ، فرش قديمي قرمز رنگ. نوري به اتاق تابيده نمي شد و اندروني را اندروني تر مي كرد وفضا را براي اين افكار فراخ تر.

كل عالم، كلام الله است و هرشيء، حرفي از حروف است. حروف را كثرت سازگار است و كلام را وحدت سزاوار تر. براي كثرت حروف، چاره اي بايد و آن اتحاد و پيوستن است و بعد از اتحاد و پيوستن؟... مكثي كرد و نفسي كشيد، بلند. با خود گفت در اين اندروني چه مي خاستم. گوشه اي نشست. سرش به سقف چوبي كه با چوب هايي قطور سقف شده بود، ميخ شد. در ذهنش حلقه ها و لايه هاي دور چوب را حساب مي كرد كه اين درخت چند ساله بوده كه بريده شده است...

زمزمه كرد باخود، كثرت را وحدتي بايد تا "كلمه" شوي. آنگاه جمله مي خواهي. جمله؟. اوهوم. يعني" جمله شدن" به سراغت مي آيد. انسان است و حرص خواهش ها. در كلمه "بسيط" خواهي شد و نوپاي وحدت و در جمله، اَبْسَط خواهي بود. چه گفتم؟ ابسط!. يا خدا! اين را ديگر خود هم نشنيده بودم. هرگاه به اين "جملگي" نائل گشتي، "وجودت جمعي" خواهد شد. وجود جمعي. شوق از سر و رويش فَرْ فرو مي ريخت. سماع، او در گرفت.تا سري چرخاند تاريكي اندروني را ديد. غمْ رنگ شد. كاش مي دانستي كه كلام الله است عالم و كلامي بالاتر از كلام او بر ما جاري نيست و آيين محمد بر كلام شدن و جمله شدن مرصوص است و ما محرم ايم در كلام او.

دست برد به موهايش. چشم انداخت به دست هايش.گفت كاش در اين اندورني بود و اندروني وار به آنچه در اينجا جاري بود، گوش مي داد.

او محرم نبود؟. بود يا نبود، بعد از او عهد كرده بود كه موهايش را از ته خواهد چيد و ناخن هايش را از بيخ خواهد گرفت.

اندروني حرمت مي خواهد. محارم و گره زن ها، در آن حشر و نشر دارند. گره ها و عقدها در اين جا برقرار مي شود.حرف ها، حروف مي شوند و حروف كلام و كلام، جمله. كار گره زن ها جاري كردن اين كلام است و بند زدن حرفها برهم و كلام ها به جمله. بالاترين كلام، جمله ي اوست. اين كلام نه صرفا لفظي است بلكه جملگي شدن است و بسط يافتن و با او شدن. ما چه دانيم كه چيست اين كلام؟

يعني نگويم و نخواهم كه بدانم چيست اين كلام؟

نه اينكه نخواهي و نداني. بدان و بخواه. اين جمله از فرط حيرت و دانستن است كه گريز به ناداني مي زند. بلي. كلام شما.

ليكن كلام شما، تنهاآور است. مرا ترك مي كنند. به اين جرم كه كلام شما را قائل ام. حرف من با كه، حروف شدي؟ و حروف با كه، كلمه شدي تا جمله شوي؟

تركت مي كنند، بلي و تو را به سُخره مي گيرند كه به دنبال كلام گره زني؟. تو را اين هوشياري كه در تنهايي و فقرت نعمتهايي است.گوش راستت را كه براي روز مبادا نگه داشته اي نزديك بياور.

نزديكم. روزمبادا نه، روز لقاء.

هوشيار بمان اندورن ما.

هوشيار بمانم. بلي.

بلي؟ يعني راضي شده اي؟

بله. كلام شما برمن جاري.

با خود زمزمه كرد: بله.

به فرش قرمز گلريز، خيره شد. اندروني از من چه خواسته بود.

دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: ليفيوس اندرونيكوس,البابا اندرونيقوس,القديس اندرونيكوس,القديس اندرونيقوس,اندروني ناصرالدين,اندرونيک تيموريان,معني اندروني, نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:00

صفحه بندی