راه كه مي روم تكه اي از يك ديدار يادم را در خود مي كشاند.بر مي گردانم و شروع مي كنم به روايت ...
مي پرسم اين چيزي كه الان برايت گفتم اتفاق افتاده؟
نگاه نگاهم مي كند.
مي گويد: نه.
با سکوت رد می شوم.
به این جمله فکر میکنم:
*«پس از طبیعت، انسان در می یابد که هر آنچه که در می دیده در درون اوست»
این را می خواندم،«انسان در نهایت شبیه رویاهایش می شود»
هر بار که این جمله را می شنونم با خود می گویم،کجا روانم؟
این است رویاهایم؟
همه وجودم را ترس می گیرید شاید هم من به دنبال ترس می روم که پناه شوم.
این دو جمله مرز بیداری و خوابم را به شعله می اندازد...
شبیه چه خواهم شد؟!
*ملاصدرا
ما را در سایت دهرآشوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93