بیچارگی

خرید بک لینک

از عظمای مصائب در جایی است که زبانت بریده بریده می شود و کلامت به بی حدی رو می گذارد. منظور از بی حدی به زبان منطقی است و البته به زبان بی حدی.

جایی که تو می خواهی چیزی را بیان کنی اما به زبانت جاری نمی شود در روانشناسی از آن تعبیر به پدیده ی نوک زبانی می کنند؛ که تو می دانی که آن چیست اما کلمه و حروفی برای بیانش نمی یابی. حالتی بس اعصاب تراش و انرژی بر است.

در نظر بگیرید این حالت اگر در بیان حقیقتی مثل، دادگاه یا جمع اندیشمندان باشد، تلألؤ بیش از پیش می یابد و تو رو سنگ رو یخ تر می کند که ناتوانی باشی از بیان حقی که بدانی اش اما نتانی از جرگه ی ذهن به مظروف کلام روانش کنی و آن فرد چاره ای برایش نمی ماند جز سکوتی باردار شده از دانستن. آن فرد در این گیر، هم بیچاره است در همان که وارسته است در همان.

چیزی که هم تو را و فکرت را وسیع می کند و هم مضیق. وسعت اش از جهت دانستن حقیقتی است و مضایقه اش از جهت نا توانی و بیچارگی است در بیانش. راهی برایت باز نمی گذارد و درب های زبان را می بندد و تو را در خود می کشاند و براه می آورد و در نهایت تو بیچاره ی او خواهی شد.

«وجود »از این سنخ است. راهبر و راهگشا و بلکه خود راه است و تو آنرا می یابی اما نمی توانی به حد درآوردی و بیچارگی وجود این است. به خود شدن و همان شدن اوست که «سکوت وجودی» بیچارگی حاصل از اوست. این حالت تو را «مرتفع» می کند و «مرتفع». مرتفع اول یعنی به تو عمق می بخشد و مرتفع دوم تو را دچار عجز و حیرت می کند و واجد سکوت و به ظاهر امر تو را پایین می کشد چرا که نمی توانی تعریف اش کنی و تعریف بردار نیست مگر به خود.

جایی که جملاتت ته می کشد و حرف ربط کف دستت می ماند.

با حرف ربط چه می شود کرد؟

از. به. با. در. تتتت تت ت...

دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: بیچارگی, نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:42

صفحه بندی