تکه ی ناخن شاپرک

خرید بک لینک

نگاه اش را می شناختم.

چند شبی بود که دادگاه حکم نهای اش را داده بود. به روی خودش سعی می کرد که نیاورد اما کمتر کسی بود که متوجه نشود که او بی تاب است و زخمی.

نام اش شاپرک بود. شاپرک میر معینی. حدودا بیست و نه سال می شد و ریز نقش.کششی همیشگی در نگاه اش بود که تن هر تنی را می لرزاند و دل اش را زخم می انداخت از همان زخم هایی که به دل مسیحا موسوی انداخته بود.

مسیحا موسیقی می دانست و شاپرک مشاور حقوقی بود. از پنجره های اتاق هم عاشق هم شده بودند.بهم می آمدند.

بهم آمدن؟ یعنی چه.

شب که می شد بی حرف،شامی نخورده می خوابید و سیگار و تلفن اش را بالای سر اش می گذاشت. هر چند وقت یکبار چک می کرد.چند وقتی می شد که منتظرش بود. نفس عمیقی می کشید.

دیشب که از درب خانه وارد شد، چشم هایش باز هم زخمی بود و اشکی شده و بی رمق. سیر گریسته بود.

گاهی دوست داشتم همه آن آلات موسیقی اش را نابود کنم که به لطافت اش بیش از حد اش دامن نزنند.

اما آیا برای کسی تکلیفی غیر از طاقت اش هست؟

دلم می گفت: هست.

بی تاب شاپرک بود.همه می گفتند که مسیحا بی عرضه است و طاقت شاپرک بیچاره را تنگ کرد تا کار به اینجا کشید...اما از نظرم کار به هیچ جا نکشیده بود. مسیحا همان بود که شاپرک همان.

او می نواخت. او مست می شد. فاصله شان یک تیغه ی دیواری بود که مرز اتاق هایشان بود.به نظرم هر دوی شان دیوانه بودند، نه تاب بودن هم را داشتند و نه تاب نبودن هم را .

همیشه بود و نبود ها در حال بازی اند.

سیگار اش را از ساعت دو شب به بعد بر می داشت و می رفت گوشه ای ایوان آتش می کرد.

نوبرانه ی پاییز بود. بوی سرد ترک و جای خالی گرمی دست...

پاییز که می آید غم، نمناک می شود و بوی خوب یا شاید بوی گند اش سر را بر می دارد البته نه سر همه را.

چرا بهار، چرا پاییز، چرا برف و زمستان؟

همه نمی شوند و در حال شدن نیستند.

«همه»متروک ترین واژه ی ممکن.

چند صباحی بود که باکسی هم سخن نمی شد. به دل اش خورده بود.

گفتم: چیزی نمی گویی؟

پک سیگار اش را عمیق تر کرد و گفت: دستت تا بحال بریده که زخم شود؟

جای زخم به حالت زخم زننده بماند

گفتم:زیاد. باخنده گفتم بخصوص در حمام.

گفت: دلم زخم دیده. نمی توانم تاب بیاورم نبود اش را.

زخم اش مثل ناخن کشیدن اش به تنم، بر جانم مانده. به شکل و شمایل خودش هم هست.

مثل شاپرک ها!

زخم ها شبیه زخم زننده ها می شوند و مثل آب بی شکل و رنگ اند.نه می توانی بگویی و نه نمی توانی بفهمانی. فقط می توانی در خود بباری و سرازیر شوی به خود.

سرازیری به خود. چه معر فتی شگفت تر و بسازاتر از این؟

گفت می زند. امشب هم می زند.

راست می گفت.

زخم اش گواهی می داد.

صدای پیامک گوشی اش آمد. شاپرک بود.

نوشت:جای ناخنت تنگ سینه ی زخمی ام جامانده...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:29&nbsp توسط راحله ابراهیمی |

دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 19:42

صفحه بندی