با نگاهی پر از شرم و نگرانی نزدیک میز شد.از او خواسته شده بود طرحی بزند.طرحی برگزیده از طرح ها. تاخیر کرده بود. کاغذ به دست آمد و سر اش رو به پایین گفت: نشد هر چه کردم. نتوانستم حتا شبیه او را بکشم! من نتوانستم حتا شبیه او.
در تمام وجودش می شد نا توانی را دید.اطرافیان با تمسخر و هیجان تعقیب اش داشتند.
لبخندی با شگفتی زد و طرح نیمه کاره او را نگاه نگاه کرد و گفت: هیچ چیزی رانمی توان دوباره به همان حال قبل خلق کرد.ذهن های خلاق اینگونه اند. سرشار از ناتوانی.ناتوانی از تکرار مکررات. هیچ نقاشی نمی تواند عینا یک طرح را دوبار بزند.دو دانه از یک شی محال است.
جان آزارم به عرصه ی یکدانگی ها و ناتوانی ها و لحظه ها خوش آمدی .
دهرآشوب...ما را در سایت دهرآشوب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66