گستاخْ فقر

خرید بک لینک

در ايام تعطيلات به پيشنهاد پدر به منزل يكي از دوستانش واقع در حوالي جايي كه ساكن بوديم، رفتيم.به تازگي خانه از عطر پدرشان تهي شده بود و بوي "سرد حقيقت رفتن"، باز مشام را نواخته بود.

پدر آن خانه از دوستان پدر بود. وارد منزل كه شديم پسرهفده يا بيست ساله اي كه بعد از پدرش، دوم شخص منزل بود به استقبال آمد.آخر بار كه ديده بودمش، در جشن ازدواج خواهرم بود كه حدودا شش ساله مي زد. بعد از او، مادرِ لاغر اندامش كه به تازگي از قرنطينه به درآمده بود وكامش از مرگ رهيده بود، به استقبال آمد.هر آنكه شنيده بود كه سادات مريض است آن هم از اين نوع، نگفت او ماندني است. گفت كه از رفتني ها است ولي آنكه به استقبال ما آمده بود، همان رفتني بود كه ماندني شده بود و همسرش كه درد او را به دوش كشيده بود، رفته بود و قلبش به اسكات زده بود.قدي بلند داشت و چهار شانه. موهاي مجعد و جوگندمي شده.صدايي خوش.چشماني روشن.

نشستيم. خانه اي كه برو بيايي داشت، گويي تنها محل تردد تنهايي و خموشي بود. به پدر نگاهي كردم. بغضي چهره اش را درهم كرده بود. در جا، خدا را ستودم كه پدرهست.چقدر سايه اش، پناه بود. جانم.

يادم فراموش؛ فقرهم به تازگي گويي در خانه شان آمد و شد داشت. دردم آمده بود. يادم فراموش نه، ضرب معلم را در عدم پاسخ گويي ها و گستاخي هايم.چنين طوري بودم. دردي كه حق بود. مرگ و فقري كه حق بودند و جزْ، جانم به حق، بر من جاري نبود.

سادات همان مادر منزلشان، از همسرش ياد كرد و از پسرش به پدر شكايت. شكايت كه نه دلي به تحصيل مي دهد نه تني به كار.لحنش طعم اوقاتم را تلخ كرده بود. ازدرد مي گفت. بايد بودي و مي خواندي نگاهش و لب هايش را.

پدر به رسم موسپيدي، با پسر خانواده ازباب نصحيت- كه من بيزارم و بي زار- در آمد.

چهره ي پسر را تعقيب كردم. در پس ظاهر سر به راهش، جنبشي از سر به هوايي و گستاخي ديده مي شد. اين شور و سر كشي تازه جواني اش، تلخي فقر و دردي كه مرا آكنده از قبض كرده بود، به وجد خودْ بودنم، باز گردانند.

من از ساحل گريزانم

دراين درياي طوفاني...

دهرآشوب...

ما را در سایت دهرآشوب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 15:00

صفحه بندی